صفحه اصلی | اخبار فرهنگی | اخبار اجتماعی | كاريكاتور | مازندران | گفتگو | اخبار ورزشی | اقتصادي | تماس ها | آرشيو | RSS | نسخه موبایل

 

“یه شهر و یه ناجی … قائمشهر و نساجی”
كد خبر : ۱۲۷۷ /  تاریخ :۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ /  اخبار  /  اخبار اجتماعی ايميل چاپ
رضا عباس زاده: در کمد را باز می کنی تا پیراهن نساجی را برداری و بپوشی و به ورزشگاه وطنی بروی. پیراهن قرمزی که به عادت چندین ساله، پنجشنبه ها بر تن توست را کنار چکمه های سبزرنگ کوچک دوران کودکی ات پیدا می کنی. می پوشی و از خانه بیرون می زنی و به دوستانت ملحق می شوی. آخرین…

رضا عباس زاده: در کمد را باز می کنی تا پیراهن نساجی را برداری و بپوشی و به ورزشگاه وطنی بروی. پیراهن قرمزی که به عادت چندین ساله، پنجشنبه ها بر تن توست را کنار چکمه های سبزرنگ کوچک دوران کودکی ات پیدا می کنی. می پوشی و از خانه بیرون می زنی و به دوستانت ملحق می شوی. آخرین بازی فصل است و دیگر امیدی به صعود نیست. توقف هفته گذشته، درست دو روز بعد از حکم کمیته انضباطی بر علیه نساجی، میخ تابوت امید را یک هفته پیش از انتهای فصل در قائمشهر کوبیده است. مثل ۱۸ سال گذشته. ۱۸ سال که افتاده ای و هر چه می کنی، بر نمی خیزی. ۱۸ سال از آن روزهایی که بودی و تو را می دیدند، گذشته. حالا دیگر از یادها هم رفته ای. دیگر کسی یادش نمی آید که در ورزشگاه وطنی چه بر سر پرسپولیس کهکشانی آن روزها می آوردی. کسی یادش نمی آید که پاس قهرمان آسیا را با فیروز کریمی با تمام غرورش با سه گل بدرقه کردی. کسی یادش نمی آید سه فصلی را که در خانه نباختی حتی به گنده تر از خودت. و فصلی را که سوت های اشتباه یک داور جلوی آسیایی شدنت را گرفت تا نکند تو هم مثل آن یکی تیم شهرستانی پول سفر به آسیا را نداشته باشی و سهمیه بسوزد.
….
18 سال است که در لیگ یکی. هزارتوی تاریکی که تنها عده ای خاص راه خروج از آن را بلدند. "منشوری ها". سیاه چاله ای که تیم های پرهوادار را به درون خود می کشد. ابومسلم، برق شیراز، استقلال اهواز، سپیدرود، آرارات، شموشک. تیم هایی که روزگاری دل مردم شهری به آنها خوش بود. مثل نساجی که تنها دلخوشی مردم شهری است که دیگر هیچ ندارند جز یک تیم فوتبال.
….
کار هر ساله ات است. امید تا پایان فصل و در نهایت شکست. سرنوشت محتومی که گویا برای نساجی نوشته شده و گریزی از آن نیست. ۱۸ سال شکست و امیدواری. همین امیدواری ات است که مایه تمسخرت می شود. در پاسخ مجبوری فلسفه ببافی. بافندگی کار آبا و اجدادی ات است. "سیزیف محکوم به تلاشی نافرجام بود. هل دادن کره چند تنی سنگی تا نوک قله. محکوم به شکست. سیزیف اما دلخوش به تماشای طلوع و غروب آفتاب بود. درست در همان لحظاتی که سایه ناامیدی از وزن سنگ بیشتر می شد. ما هم از تماشای خورشیدی که هر صبح از پشت سکوهای ضلع شرقی ورزشگاه وطنی سر می زند و هر شب پشت درختان بلند ضلع غربی پنهان می شود، لذت می بریم." چه بگویی؟
….
در مسیر ورزشگاه کم کم به تعداد افرادی که هم جهت با تو قدم بر می دارند اضافه می شود. ورزشگاه وطنی روبروی کارخانه نساجی شماره یک است. کارخانه ای که روزگاری، روزی بیش از نیمی از مردم قائمشهر مستقیم یا غیرمستقیم از آن تامین می شد. منبع معاش مردم. و البته دل خوشی شان. ورزشگاه روبروی کارخانه است. درست در مرکز شهر کوچک صد و پنجاه هزار نفری. همین است که روزهای بازی شهر تعطیل می شود. ازدحام جمعیت به سوی مرکز شهر. این بار نه برای خرید، برای تماشا بازی. بعد از ظهرهای پنجشنبه، بازار نیمه تعطیل است. عده ای به قبرستان ها می روند برای زنده نگه داشتن یاد از دست رفته شان و عده ای هم به ورزشگاه ها می روند برای زنده نگه داشتن امید. امید معنای دیگری دارد وقتی کارگری باشی که کارخانه ات تعطیل شده و تو مجبور شده ای که به روستایت برگردی و در زمینی کوچک بذر بپاشی یا بیکار مانده ای و تنها با نگاه شرمسارت. ۱۸ سال در لیگ یکی و هنوز برای تماشای بازی هایت ورزشگاه ۱۵ هزار نفری پر می شود. ۱۵ هزار نفری که هفته به هفته فریاد می زنند: "یه شهر و یه ناجی…قائمشهر و نساجی". 15 هزار نفر در لیگی که میانگین تماشاگرانش از هزار نفر بیشتر نیست. در کشوری که هفتاد درصد تیم های لیگ برترش کمتر از این تماشاگر دارند. ۱۵ هزار نفر از شهری ۱۵۰ هزار نفری. این را انزلی چی ها خوب می فهمند.
….
وارد ورزشگاه می شوی. خلوت تر از همیشه است. حداکثر سه هزار نفر. قابل پیش بینی بود. هفته گذشته رای کمیته انضباطی فصل را برای نساجی تمام کرده است. هفته گذشته خورشید پشت درختان سپیدار ضلع غربی، فرو رفته و روز تمام شده است. دیگر حتی غروبی هم در کار نیست که بشود از تماشایش لذت برد.
….
روی سکوی کناری، پدری را می بینی که پسر و دختر کوچکش را به تماشای بازی آورده است. خودت را بگذار جای این پدر در شهری که نه سینما دارد، نه شهر بازی و نه پارکی که از نفس آلوده اعتیاد در امان مانده باشد. این نهایت کاری است که از دستت بر می آید. وطنی، این تنها مامن مردمان قائمشهر برای فرار از خستگی خیابانی که دیگر در اختیار ماشین هاست. یخ در بهشتی که در دست دخترک می بینی می بردت به روزهای دور. روزهای جیم زدن از مدرسه برای تماشای بازی نساجی. خرج کردن پول توجیبی ات در ورزشگاه. بستنی کیم و زالزالک های شور. نگاه خیره ات به شوت های نادر و شیرجه های بلند پیروز و گام های تند فرامرز که هر چه سعی می کردی نمی توانستی تعدادشان را بشمری. روزهایی که خیابان مال آدم هایش بود.
….
صدای اعتراض تماشاگران مجبورت می کند از ماشین زمان پیاده شوی. می گویند پنالتی شده و داور نگرفته. از زمانی که سوت های اشتباه داور در بازی مقابل ذوب آهن در سال ۷۱ شانس صدرنشینی را از نساجی گرفت، اینجا دیگر همه به همه چیز بدبین اند. حکم هفته گذشته کمیته انضباطی هم فضا را تشدید کرد. تو اما همه را توهم توطئه می دانی. به مناعت طبع تظاهر می کنی. امین که کنار دستت نشسته است می گوید: "دارد حرفشان باورم می شود. نمی گذارند نساجی لیگ برتری شود." می گویند ورزشگاه مملو از جمعیت در مرکز شهر برای امنیت شهر خطرناک است و به همین خاطر بهتر است مس سرچشمه و نفت تهران به لیگ برتر بیایند. عده ای هم امکانات کهنه شهر را باعث شرمساری "حرفه ای ها" پیش ناظران AFC می دانند. ورزشگاه پیر وطنی را می گویند. همان که امروز و فرداست که سکوهای فرسوده اش بریزد و آوار شود روی آرزوهای لیگ برتری مردم شهر. در دلت می گویی خدا نیاورد روزی را که در دفتر باشگاه چند عکس دیگر به عکس "نه نفری" که جانشان را در راه نساجی داده اند، اضافه شود. نه نفری که در سال ۶۲ برای حمایت از تیم به بندر ترکمن می رفتند و اتوبوسشان چپ کرد.
……
پای چپش را گرفته و دور خودش می پیچد. بازیکن حریف. دقایقی قبل گل زده اند و حالا وقت تلف می کنند. برانکارد برای مداوا او را از زمین بیرون می برد. با خود فکر می کنی "فوتبال بیمار را چه کسی قرار است مداوا کند؟" مگر جز این است که در همان فوتبال حرفه ای، که در قاره سبز انجام می شود قدرت هر تیم به تعداد تماشاگرانش است. مگر جز این است که در فوتبال به اندازه هوادارانت و قلب هایی که تسخیر می کنی قدرت خواهی داشت. فوتبالی که نساجی اش ۱۸ سال در لیگ یک دست و پا می زند بیمار نیست؟ فوتبالی که ابومسلم و لرق و استقلال اهواز و سپیدرود وآراراتش پشت دیوارش مانده اند. فوتبالی که تراکتور و داماش و شاهین و نفت آبادانش تا سه سال پیش پشت آن طرف دیوارش بودند. دیوار. دیواری که به دور فوتبال کشیدند تا بسازندش. بلند می شوی و فریاد می زنی: "نساجی، تو گواه بیماری این فوتبالی.." نگاهت می کنند؛ می نشینی.
…..

دروازه بان به زیر توپ می کوبد و این کره چندصد گرمی نفرین شده به آسمان ها می رود. در پس زمینه سکوهای ورزشگاه جرثقیل ها را می بینی که صد متر آنطرف تر مشغول ساخت و سازند. درست همانجایی که روزی تنها سینمای قائمشهر بود. مدت هاست خرابش کرده اند. محوطه اش مدت ها استراحتگاه ماشین ها شده بود. پارکینگی برای کاستن از ترافیک شهر کوچک. چند سالی می شود که دیگر پارکینگ هم نیست. دور محوطه را با دیوار کاذب پوشانده اند. دیواری که هزاران سوال در ذهن عابران می سازد. دیواری که پشتش مانده ای و برای عبور از آن مرکبی نداری جز تخیل. در ذهنت آنچه را که قولش را داده اند مجسم می کنی. می گویند قرار است مجموعه ای شود از هر آنچه قائمشهر ندارد. از مرکز خرید گرفته تا شهر بازی و آمفی تئاتر و سینما. سینما که روزی بود و حالا دیگر نیست. سینما فجر که به کنایه روزگار روزهای خوبش با روزهای خوب فوتبال قائمشهر منطبق شده بود. روزهایی که نه در سینما جای سوزن انداختن بود و نه در ورزشگاه. روزهایی که برای تنهایی کلاه قرمزی با آن چکمه های سبزش می شدی ابر بهار. چکمه هایی که شبیهش را در کمدت داشتی. برای روزهای بارانی و پرآبی که انتظارت را می کشید. روزهای "جمشید هاشم پور". همان که هنگام تماشای فیلم هایش برق امید را در نگاه کارگری که روی صندلی کناری نشسته بود، می دیدی. و می شنیدی که با خود می گفت: "می شود با دست خالی هم مشکلات تا دندان مسلح را شکست داد." هم او که فردایش در ورزشگاه وطنی بعد از سوت اشتباه داور پرخاشگر از جایش بر می خواست و فریاد می زد: "تنها یک سوت اشتباه برای کشتن امید کافیست."

داور سوت را این بار بلندتر می زند. سوت پایان. بلند می شوی که به خانه بروی. مانند دوران کودکی که سوت بلند کارخانه که از همه جای شهر شنیده می شد، سوت پایانی بود بر بازی پسرکانی که ساعتها با یک توپ دولای پلاستیکی در کوچه پس کوچه های قائمشهر می دویدند و می خندیدند. سوت کارخانه نساجی. کارخانه ای که روزی در خاورمیانه بهترین بود و حالا دیگر تنها نامی از آن مانده. و البته تلاش عبثی برای زنده نشان دادنش. کارخانه ای که سوت پایانش را همه شنیده اند.

در مسیر بازگشت به خانه از کنار خرابه ای رد می شوی که "شماره ۲" نام دارد. کارخانه شماره ۲ نساجی که حالا به سایپا فروخته شده. به سینما فجر فکر میکنی و آخرین تصویری که از آن در ذهنت نقش بسته. کرکره های پائین کشیده و قفل زنگ زده. مدت ها بعد از به صدا در آمدن سوت تعطیلی سینما و مدت پیش از تخریب ساختمانش. ساختمان آجری گرد وخاک گرفته و درخت انجیر ۷۰ سانتی متری کوچکی که از دل این خرابه بیرون زده است. زیباترین تصویری که سینما فجر به تو هدیه داده.

منبع: مجله همشهری جوان


اضافه کردن نظر


آخرين اخبار

RSS